تبلیغات
عشق یعنی انتظار منتظر**سینه ای مجروح از مسمار در - ازدواج اینترنتی،ازدواج خیابانی،ازدواج بی تعقل---ختم کلام

دانلود آهنگ جدید



این یه داستان واقعیه که همش به خاطر غفلت و نداشتن
 رابطه صمیمی در خانواده اتفاق افتاده

داستان زندگی المیرا
مشکل من از دو سال قبل و زمانی که به بهانه درس خواندن
 به خانه دوستم می‌رفتم و با او در خیابان‌ها پرسه می‌زدیم،
 شروع شد. یک روز با جوانی به نام سینا آشنا شدم و تعریف
 و تمجیدهای هم کلاسی‌ام از تیپ و قیافه این پسر جوان مرا
 بیشتر شیفته و دلباخته‌اش کرد. من در مدت کوتاهی به او
 وابسته شدم و ما تقریباً هر روز همدیگر را می‌دیدیم و یا حداقل
 با هم صحبت می‌کردیم. اما به خانواده چیزی نگفتم چون میدونستم
 برام مشکل ساز میشه البته چندبار خواستم به مادرم بگم چون
 سینا گفته بود به قصد ازدواج با من دوست شده اما مادرم فرصت
 نداشت چون صبح تا غروب سر کار می رفت و شب هم خیلی خسته
 به خونه می آمد با پدرم هم اصلا صمیمی نبودم و خیلی رعایت می کردم .
چند بار هم با سینا تلفنی صحبت کرده بودیم، اما یک روز پسر مورد
 علاقه‌ام گفت: خواهر بزرگش از تهران آمده است و می‌خواهد مرا ببیند.
 من که تا حالا نپذیرفته بودم با او به خلوت بروم با خوشحالی همراه او
به خانه‌یشان رفتم اما لحظه‌ای که به داخل آپارتمان رفتم متوجه شدم
 کسی در خانه نیست.
سینا گفت: چند دقیقه منتظر باش الان مادر و خواهرم می‌آیند، آن‌ها
رفته‌اند برای تو هدیه بخرند. او با یک لیوان شربت از من پذیرایی کرد
 و چند دقیقه بعد سرگیجه عجیبی پیدا کردم. پلک‌هایم سنگین شد
 و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم
 داخل خودرو سینا هستم وقتی متوجه شدم که چه به سر خود آورده ام
 هق هق امانم را برده بود. او با گریه و التماس می‌گفت: تو همسر آینده‌ام
 هستی و نگران مشکلی که به وجود آمده نباش ما خیلی زود با هم ازدواج
 می‌کنیم. من با توجه به مشکلی که برایم به وجود آمده بود به خانه
 رفتم و این موضوع را از خانواده‌ام مخفی نگه داشتم. دو ماه از این ماجرا
 گذشت و فهمیدم باردار شده ام.
سعی می کردم تو خونه جوری رفتار کنم که کسی متوجه نشم و
 به خاطر شرایطم درسم هم نمی تونستم بخونم و همه فکرم شده بود
 این مشکل منی که شاگرد اول دبیرستان بودم الان به فکر چی بودم .


من با سینا تماس گرفتم و با گریه و خواهش گفتم که شرایط من
 را درک کند و من را در این جهنم تنها نگذارد. با توجه به وضعیتی
که به وجود آمده بود او هر چه زودتر باید به خواستگاری‌ام می‌آمد.
سینا هم پیشنهاد داد یک هفته بعد با مادرش در یک پارک قرار ملاقات
 بگذاریم و در این باره صحبت کنیم.
آن‌ها سر قرار حاضر شدند. مادر سینا گفت: ابتدا باید بچه‌ات را
سقط کنی، چون این بچه آبروی همه ما را خواهد برد. من به تو قول
 می‌دهم که خودم در کمتر از دو ماه شرایط ازدواج شما را فراهم کنم.
آن‌ها با این وعده‌های شوم مرا به خانه‌ای در حاشیه شهر بردند و با
 هزار آرزو عمل سقط جنین را انجام دادم. اما با حال و روزی که
 داشتم به محض این که به خانه برگشتم مادرم متوجه غیرطبیعی بودن
 حالم شد و من موضوع را برایش تعریف کردم. بلافاصله به سراغ سینا
و مادرش رفتیم، اما آن‌ها از خانه رفته بودند گویی که سال‌ها بود که
 کسی آن‌جا زندگی نکرده بود. با تغییر سیم کارت سینا من دیگر هیچ
شماره و نشانی‌ای از او نداشتم. ای کاش می‌توانستم با تمام وجودم داد
 بزنم تا دختران صدای من را بشنوند تا از تمام دختران جوان خواهش
 کنم از لبخند، قول و قرارهای خیابانی دوری کنند و در هر مسئله‌ای
با پدر و مادر خود مشورت داشته باشند تا دچار مشکل نشوند. من همه
مشکلم زود باوری ام بود به خدا قسم هیچ پسری تو خیابون به قصد
 ازدواج نمیاد دوست بشه اما ما تا برای خودمون مشکلی پیش نیاد باور
 نمی کنیم من هم خودم تا قبل از این ماجرا باور نمی کردم و
می گفتم همه پسرها بد نیستند .سینا هم ظاهر خوبی داشت هم
خانواده اش در جریان بودن تازه چندبار من با مادرش هم بیرون رفته
اما عاقبتم این شد . تا شش ماه قرص اعصاب می خوردم بعد هم دیگه
فر صت ازدواج رو از دست دادم چون یا باید حقیقت رو پنهان کنم و یه عمر
عذاب وجدان داشته باشم یا اگر بگم کدوم خانواده ای حاضره شرایط من
 رو بپذیره و قبول کنه من گول خوردم .



حادثه واقعی بعدی

یکی از دوستانم که دوران دبیرستان با هم آشنا بودیم اواخر سال
 با پسری نزدیک مدرسه دوست شد و روابطشون هم خیلی خوب بود
 تنها دلیل دوستم از دوستی شون زیبایی پسره بود ،دوستم می گفت
 خیلی به فکر منه مثلا ایام امتحانات زیاد با من تماس نمی گرفت تا
من از درسم نیفتم و گاهی بعد امتحان می اومد دنبالم و با هم
بیرون می رفتیم تا روحیه ام رو بالا ببره . درباره درس هم وقتی ازش
 می پرسیدم می گفت تا هر وقت خواستی درست رو ادامه بده این
 کارهاش بیشتر جذابش می کرد و من بیشتر بهش علاقمند
می شدم . دوست من مانتویی بود اما کاملا سنگین و خیلی
 رعایت یه سری اصول براش مهم بود مثلا با فاصله زیاد کنار
 نا محرم می نشست ، نمازش رو همیشه می خواند و به درس
 هم اهمیت می داد. و می گفت چون دوست پسرم همه این شرایط
 رو قبول داره بهش علاقمند شدم. هرچی هم می گفتیم گول
ظاهرش رو نخور و اطمینان زیادی بهش نداشته باش نمی پذیرفت ،
 خلاصه بعد کلی صحبت که باهاش کردیم قبول کرد برای اطمینان
از وفاداری چسره بهش بگه بیاد خواستگاری ، اتفاقا در کمال
تعجب پسره قبول کرد اما گفت چون دانشجو هستم و کارم مناسب
 نیست اگر بیام خواستگاریت پدرت منو قبول نمی کنه و ما به هم
نمی رسیم پس بزار با هم باشیم که هم شناختمون از هم بیشتر
باشه و هم کارو درسم رو کمی جلو ببرم و دوستم هم قبول کرد .
بعد از یک سالی که با هم دوست بودن روابطشون بیشتر شد و
مادر دختره هم در جریان قرار گرفت و معمولا تا دیر وقت با هم
بیرون می رفتن اما هر وقت دوستم می گفت مادرم می خواد تو رو
ببینه به نوعی فرار می کرد و به بعد موکول می کرد . این پسر انقدر
روان شناسانه جلو اومد که دوستم حتی ذره ای بهش شک نمی کرد .
همش به دوستم امید می داد که م برای هم هستیم و چون تو رو
 قبول دارم هرکاری دوست داری بکن .

تا اینکه دوستم بهش شک کرد و چند باری برای اینکه امتحانش بکنه
 آرایش می کرد ، مانت های چسبان می پوشید ، با دوست های پسره
 شوخی می کرد اما باز آقا پسر می گفت تو اختیار داری هرکاری
دوست داری بکن و من فقط خودت رو می خوام و نمی تونم محدودت کنم.
انقدر علاقه دختر به پسر زیاد شده بود که حتی خدا هم میگفت این
 پسر رفتاراش طبیعی نیست دوستم قبول نمیکرد. خلاصه بعد از دو سال
 دوستی به خواستگاری دوستم اومد و دوستم حتی به پدرش اجازه
 تحقیق نداد و بدون شرط و شروطی عقد کردن و به خاطر علاقش و
 اینکه نامزدش سختش نشه فقط 5 تا سکه مهر انداخت . دوران نامزدی
 از دوران دوستیشون بهتر شد و پسره به قول دوستم روشن فکرتر
 دیگه همه باور کرده بودند عشق این دوتا واقعی واقعیه
نامزدی اونا 6 ماه طول کشید بعد عروسی کردن . درست از فردای
 عروسی اما عاشق دلباخته شد شمر بن ذی الجوشن برای این
دختر و خونه ای که قراربود تازه از امروز بشه یه سر پناه
مشترک شد جهنم .
پسره 360 درجه رفتاراش با خانموش عوض شد در رو روش قفل
می کرد تلفن رو قطع می کرد و مادر پسره هم در طبقه پایین
شده بود زندان بان که نکنه کسی در نبود اون بیاد و بره .
هرچی دوستم می گفت مگه من چکار کردم ما که نزدیک 3 ساله
با هم هستیم چی شده مگه ، می گفت و اون موقع فقط دوست
 دخترم بودی و تعلقی بهت نداشتم اما الان زنمی . ان موقع هر
جور دلت می خواست می گشتی تا آخر شب بیرون می رفتی با
هزار نفر حرف می زدی و من می خواستم امتحانت کنم تا با من
هم مثل همه مردها رفتار می کردی حالا یه کم صمیمی تر ، اما
الان زن من هستی نمی خوام بزارم مثل قبل باشی و دوستم هرچی
 التماس می کرد که من همه کارهایی که کردم به خاطر تو بوده قبول
 نمی کرد . می گفت وقتی تو از قیافه من خوشت اومد و با من
 دوست شدی الان از در بیرون بری یه خوشگل تر از و خوش تیپ تر
از من رو ببینی دلت می لرزه و میری دنبالش ، تازه دوستم اصلا
اهل دوست بازی نبود و فقط با همین دوست یه پسر دوست شد .
اما قبول نمی کرد . صبح از ساعت 7 تا 5 بعد از ظهر دوستم تو
خونه زندانی بود حتی پدر و مادرش هم حق نداشتن بیان و برن ،
 باز هم می گفت اگه بابا مامانت دوستت داشتن نمی گذاشتن با من
 باشی و تا دیر وقت ما رو با هم تنها بزارن . دو سالی همین طور
گذشت و پدر مادر دختر هم در خواست طلاق برای دخترشون گرفتن
 اما پسره می گفت طلاقش نمی دم و زنم رو دوست دارم و نمی خوام
 بیرون بره تا آسیب نبینه و کسی دنبال زنم راه نیفته . و دلایلش چون
 از نظر دادگاه پذیرفتنی بود و بهانه ای دست دادگاه نداد طلاق رد شد و
 باز هم جهنم بدتر شد و فشار عصبی بیشتر و بیشتر . تا یه روز صبح
 دوستم تصمیم خودش رو گرفت و انقدر تحت فشار بود که هرچی
قرص گیرش اومد رو خورد و بی هوش شد و چون هم در قفل بود
و هم تلفنی نبود که بتونه به کسی خبر بده تا ساعت 5 که شوهرش
 بیاد همین طوری موند و وقتی شوهر امد به کما رفته بود .
دو هفته تو حالت اغما بود و بعد هم فوت کرد . این داستان انقدر تلخه
که به سختی عنوانش کردم اما واقعا فکر کنیم چند روز خوش بودن
 و هوس زودگذر ارزش این اتفاقات رو داره که هر روز در گوشه
کنار شهر و کشورمون داره رخ میده .




واز چند بحثی که مطرح شد میشه اینطور نتیجه گرفت ، وقتی
هر وسیله ای ساخته میشه سازنده اون یه کاتولوگ ضمیمه اش میکنه
 و یه سری نکات رو متذکر میشه تا دستگاه بهتر کار کنه و عمر بیشتری
 داشته باشه و ما هم کاملا به اون دستورات اطمینان داریم و عمل
 می کنیم . خدا خالق ماست و برای هر جنسی یه سری دستورات داده
 چون بهتر میدونه ما به چی نیاز داشتیم و دلش نمی خواد خلیفه خودش
رو زمین ضربه ببینه و بشکنه پس چرا گاهی ما یادمون میره خدا از
کسی که یه دستگاه کوچک برای رفاه مادی زندگی ما در نظر گرفته
بزرگ تره .تا الان به این موضوع فکر کردید یه وسیله وقتی تو خونه ما
 میاد ما کمی به خودمون سختی می دیم به دستوراتش عمل می کنیم
 و می دونیم این سختی برای بهتر عمل کردن وسیله و عمر بیشترش لازمه .
 حالا با این مثال نمیشه نتیجه گرفت که وقتی خداوند بعضی قوانین رو
برای ما قرار داده که شاید به ظاهر رعایتش کمی سخت باشه برای
خود ماست و حتما در پس این سختی آینده و نتیجه بهتری رو در نظر گرفته .

برای این که خداوند هرچه آسیب پذیر است را در پوشش سخت قرار داده است
جوجه تیغی در تیغ‌ها
لاک پوشت در لاک
جواهرات در گاو صندوق
قلب در قفسه سینه
مغز در جمجمه
چشم در صلبیه و حدقه
مروارید در صدف
خانم ها در پوشش حیا خود و مردان در پوشش غیرت


نتیجه گیری مطالب بالا

1 - در هر دو داستان که داستان نیست و یه ماجرای واقعیه مشخص شد
 خانم ها نسبت به آقایون آسیب پذیر تر و احساساتی تر هستند و
برای اینکه علاقشون رو به جنس مخالف نشون بدن حاضرن خیلی
 کارها انجام بدن مثل دوستی اینترنتی و ماجرای المیرا . در هر دو
داستان دیدید که ضربه آخرو دختران خوردند و پشیمونی سودی نداره و
 این رو باید دونست پسرها بیشتر برای ارضای خواسته هاشون با دخترها
 دوست میشن و حتی صحبت کردن و نگاه هم برای یه پسر کافیه
پس سری گول نخوریم . الان به این دستور عمل خدا که فرموده عفت
پیشه کنید به دست میاد و بعد اینکه می بینید حجاب چه ظاهری چه
 باطنی که حجاب باطنی به مراتب بالاتر از ظاهره می تونه کمک
بزرگی به ما بکنه چون حجاب برای ما مثل صدف می مونه که
نمیگذاره دست هرکسی به مروارید گرانبها برسه

2 - پدر و مادر بهترین دوست و همراه ماست و هیچ کس مثل اونها خوب ما
 رو نمی خواد پس باید بیش تر به آنها اعتماد رو کنیم حتی اگر نظر مخالف
 ما داشته باشند چون ما مو می بینیم و آنها پیچشش مو را . دختر
 خانم ها سعی کنید حتی خصوصی ترین حرف ها رو با مادرتون در
 میان بگذارید و پسرها با پدرشون و بدونید بهترین دوست ما هستند .

3- این نکته برای پدر و مادرهاست ، سعی کنید تعصبات بی جا رو کنار
 بگذارید تا بچه ها بتونن با شما دوست واقعی باشن و به ظاهر نباشه
 رعایت بعضی مثال به خاطر اینکه گاهی شما بعضی مسائل رو
نمی پسندید . سعی کنید بچه ها رو تو هر موقعیتی از کودکی تا
بزرگسالی تنها نگذارید چون امروز جامعه بزرگ شده و جهانی و حجم
 اطلاعتی که به ما می رسه خیلی زیاده و این احساس اطمینان در بچه ها
 باعث میشه حرفشون رو به شما بزنن اما اگر چنین چیزی نباشه این
 میشه رازی در دل یا مشورت غلط که از هم سن ها و دوستان گرفته
میشه و عواقب بعدی این کار خیلی بدتره .

4- نکته بعد شغل خانم هاست ، من نمی خوام بگم شغل خانم ها در بیرون
 از خانه بده و منکر شوم نه اتفاقا اگر تحت شرایط و درست باشه خیلی
هم خوبه که یه خانم تو اجتماع حضور داشته باشه . اما امروز قسمت
 دوم کمتر دیده میشه و فقط صرف داشتن یه شغل درجه چندم با یه
 حقوق حداقلی و وقت زیاد خیلی از خانم ها رو راضی می کنه که
این یه نگاه فمونیستیه که به غلط تو جامعه ما تزریق کردن و
خیلی ها هم اون رو الگو کردن . شاید با اندک پولی که بابت حقوق
 ماهیانه دریافت میشه بشه کمی امورات زندگی رو رفع کرد و بعضی ها
 هم بگن طرف اهل کاره و تو جامعه فعاله اما به خدا آسیبی که همسر
 و فرزندان از این بیرون رفتن خانم از خونه می بینن با هزاران برابر اون
 حقوق هم نمیشه جبران کرد . خستگی خانم و تا دیروقت بیرون بودن
باعث میشه تمرکز روی زندگی زناشویی کم بشه و نظم اصلی زندگی
 به هم می خوره ، فکر خانم به خاطر بیرون رفتن دیگه کمتر متمرکز
بچه ها و مشکلات و یا احیانا تغییر رفتاراشون و مشکلاتشون میشه
و بعد از مدتی یه زندگی سرد در خونه تجربه میشه و میشه روزمرگی.
 اگر نگاهی به امار طلاق کنید متوجه می شوید چند درصد طلاق ها
به خاطر از هم پاشیدگی در خانواده هاست که شغل خانم ها یکی از
عوامل اصلی این موضوع است . یکی از عللی که مردان بی غیرت شدند
 هم همین موضوع است چون وقتی در خانه تعهد درست نباشد مرد هم
 در بیرون از خانه خودش رو با نگاه ارضا می کنه و کم کم دلسرد میشه
از همسر خودش پس می بینید این مثال مثل حلقه های به هم پیوسته
 است که باید متصل باشن محکم باشه و بشه به اون اطمینان کرد .
پس بیاید نگاه دقیق تری به بنیان خانواده بکنیم و تا دیر نشده مشکلات
کوچک رو تا بزرگ نشده به راحتی و با تدبیری درست رفع کنیم تا آسیبش
به ما و بعد به جامعه سرایت نکنه


گلخانه حجاب و تند باد کشف حجاب
آن سال، زمستان سختی بر گل غیرت گذشت؛ سالی که دزد استعمار،
 دندان طمع به گنج عفت داشت. آن سال، پدر ناپاک استعمار، در زباله دان
 فکر شاه ایران کشته شد و مزدوران داخلی، به آن آب و رنگ روئیدن و
جرئت جوانه زدن دادند.
چادر، که سنگر ضد گلوله نگاه های حرام و سپر تیر نظرهای مسموم
بود را ممنوع کردند.
گلخانه حجاب، دیگر نمی توانست در خزان هوس ها و سوز نگاه های مریض،
 بال حفاظت خود را بر سر گل حساس عفاف و شکوفه های پاکی بکشد.

آن سال، پر رنگ ترین مُهر بی هویت و وابستگی، بر پیشانی شخص اول
 مملکت، رضاخان، حجاب حلقه به گوشی او را برای همه کنار زد.

کشف حجاب، تشویق عقاب تیز پنجه وسوسه ها، برای شکار غزال
معصومیت هاست.

کشف حجاب قصه گریه گرگ استعمار برای مظلومیت گوسفندان است.
کشف حجاب، باز گذاشتن دست چنگ و خراش های نامحرم بر صورت بی صدف
 و حساس مروارید زن است.یعنی خارج کردن حلقه پند زهرا از گوش ارادت.

ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

کشف حجاب، جا گذشتن وصیت نامه شهدا در دورترین زاویه فراموشی است.

کشف حجاب، یعنی با کلنگ دین ستیزی، به جان خانه حکمت خدا رفتن.

کشف حجاب، قارچ سمّی خوش رنگی بود که از جام پر زهر استعمار،
خبر از مکر ترقی و پیشرفت می داد؛ ستمی که اگر نوشیده می شد، اثرش
 تا انتهای آبرو و عفت نمایان شد و جگر پاکی را تکه تکه می کرد.
و زنان ما در آن روز فریاد زدند که اگر سر برود، حجاب نمی رود. ندا دادند
 که خزان وابستگی، بهار پیشرفت را تیره کرده نه حجاب چادر .

چیزی که امروز دوباره با بسته بندی جدید دارن به خورد ما میدن و کادو
 پیچ وارد خونه هامون کرده اند . بدونید دشمن هیچ وقت پول و نیروهاش رو
 برای خوشبختی ما نمی گذاره پس پشت این همه زیبایی
 حتما نقشه شومی خوابیده است



موفق باشید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::



  • ساح